بردیای دگرگون... سفر...
به نام خدا...
این اولین بار نیست که اوضاعت دگرگون میشه... ولی این بار نوبرشه!!
روحت خیییلی لطیف شده... میشیینی گوله گوله اشک میریزی... نبینم غمت و مادرررر...
به بهانه های الکی... چرا لیوانم خیسه.. چرا میوه منو پوست گرفتی؟ چرا یه هزارم میلیمتر روش پوست مونده... چرا در گنجه بازه؟!!! چرا دم خر درازه؟!! وهزاران بهانه ی عجیب و غریب...
هیچ جا و پیش هیچ کس بدون من و بابایی نمیمونی.. عجیبههههه
هر روز صبح نیم ساعت اشک میریزی که چرا بابا جون رفت بیرون از خونه...
غذا رو از دهنت پس میدی!!!!؟؟؟ کاری که اصلا و ابدا انجام نمیدادی... 
همش با لحن دستوری با ما حرف میزنی!!! مامااان.. پاشوووو زود... یواش...
چقدر غز زدما!!!
آخه من همون بردیای با ادب که مهربونیش برای همه ثابت شدست رو میخوام...این اواخر فقط در حال ساکت کردن و داستان سر هم کردن برای قند عسلم هستم.... اینطوری زیاد بهمون خوش نمیگذره...
طاقت دیدن بی حوصلگی هاتو ندارم.... همیشه شاد باش... تا ...فریاد ذوق و شادی خندت تو خونمون باشه... نه بهانه گیری و گریه زاری...
اما در هر حال پسر کوچولوی شیرین مایی... میوه زندگیمونی... نفسمونی...
تجربه ثابت کرده که بعد از هر بار دگرگونی اوضاع... روزهای خوب در پیشه... انگار اینم یه مرحله از رشد و تکامل تو فسقلیه که بعدش خوبیهات چند برابر میشه... میشی همون بردیای بی نظیر همیشه...
خلاصه روزهای سخت مادری منه... خدا جون کمکم کن از پسش بر بیام...
..............................................................................................................................
این عکس ها هم از یه مسافرا خیلی خیلی دلچسبه... حسابی بهت خوش گذشته... همه جوره...
یه سفر پر از مه و بارون لطیف و سرما و حتی آفتاب و گله گاو و بازی و رقص و خنده و تماشای دریا و کل کل با مهرداد و لذت بردن از در کنار خاله آنون بودن و ...
توی سفر به جز یکی دو مورد کلا پسر خوبی بودی... پسر خوش سفری هستی... ممنونیم ازت
پل ورسک... بردیا غافلگیر شده به خاطر سرررررما...



آبشار آب پری...



همیشه به سفر و گردش...


بردیای دگرگون... سفر...
